تبليغاتX
دیدگاه زیبای شریعتی

دیدگاه زیبای شریعتی

نوشته ها و دیدگاههای دکتر شریعتی

 

اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »

در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که

 دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟.

اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !

و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که :

 تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟

مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »!

زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .

باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن !

معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش !

 یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !

و بی مذهبها هم حل کرده اند !

بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین .

و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !

و فیلسوف ها ! دروغ های مجسم رقت اور !

 برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند !

و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب !

درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند

و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ،

 یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.

وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و ... آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی !

و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و ... قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر

 و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!

و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند

 و می دانم که چرا!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:16 توسط نغمه| |
 

کویر ... آسمان ... سکوت

این سه همسایه ی همیشگی من ،هم چنان در آستانه ی خانه ام به انتظار ایستاده بودند

کویر ، افق در افق تا چشم کار میکرد در برابرم دامن کشیده بود و از همه سو

 تا بی نهایت دور رفته بود ،سوخته و تافته ، غمگین و پرسراب و آسمان

 بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود ، زلال ، آبی و پرآفتاب

 

ایستاده بودم و دل برکنده از کویر همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم

 و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان آویختم و در اعماق این کبود

 به لذت جان می سپردم و در آبی این دریا به عشق جان می گرفتم و غرقه ی هستی

 و بی خویش با آسمان عشق می ورزیدم و اشک امانم نمی داد و می نگریستم

و به نگریستن ادامه میدادم و می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید

 و من در عمق همه ی ذرات وجودم آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم

که : اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم

 دوچشمم را به این آسمان می دوختم

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند 

                                                                                                                                                        شریعتی


 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:25 توسط نغمه| |
 

خواهران و برادران

اكنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما مخاطبشان هستیم،

آنها كه گستاخی آن‌ را داشتند كه ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند،رفتند،

 و ما ماندیم، صدها سال است كه مانده‌ایم. و جا دارد كه دنیا بر ما بخندد

كه ما ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت می‌گرییم،ـ

 و این یك ستم دیگرتاریخ است كه ما ، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم

امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند،

 تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند 

 اكنون شهیدان كارشان را به پایان رسانده‌اند و ما شب شام غریبان می‌گیریم، و پایانش را اعلام می‌كنیم

 و می‌بینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)،

با یزید همدستو همداستانیم ، او كه می‌خواست این داستان به پایان برسد

 

اكنون شهیدان كارشان را به پایان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خویش را خوب بازی كرده‌اند.

 معلم، مؤذن، پیر، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافی و كودك، هر كدام به نمایندگی و

 به‌عنوان نمونه و درسی به همه كودكان و به همه پیران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان!

 مردنی به این زیبایی و با اینهمه حیات را انتخاب كرده‌اند

اینها دو كار كردند، این شهیدان امروز دو كار كردند، از كودك حسین  گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش،

 و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ

 و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند

 تا به همه مردان، زنان كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه

 باید چگونه زندگی كنند ـ اگر می‌توانند ـ و چگونه بمیرند ـ اگر نمی‌توانند

............................. 

این شهیدان كار دیگری نیز كردند: شهادت دادند با خون خویش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند،

 در محكمه تاریخ انسان هر كدام به نمایندگی صنف خودشان

شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاریخ بشری ـ نظامی كه سیاست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را،

 و فلسفه و اندیشه را و احساس را و اخلاق را و بشریت را همه را ابزار دست می‌كند تا انسان‌ها را قربانی مطامع خود كند

 وازهمه چیز پایگاهی برای حكومت ظلم و جور و جنایت بسازد

 ـ همه گروه‌های مردم و همه ارزش‌های انسانی محكوم شده است

یك حاكم است بر همه تاریخ، یك ظالم است كه بر تاریخ حكومت می‌كند، یك جلاد است كه شهید می‌كند

 و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شده‌اند،

 و زنان بسیاری در زیر تازیانه‌های این جلاد حاكم بر تاریخ، خاموش شده‌اند،

 و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد كرده‌اند

و گرسنگی‌ها و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار در تاریخ از زنان و كودكان شده است،

 از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها

و اكنون حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در محكمه تاریخ، در كنار فرات شهادت بدهد

 شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ شهادت بدهد به نفع محكومان این جلاد حاكم بر تاریخ شهادت بدهد

 كه چگونه این جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاریخ می‌خورده است با علی اكبر شهادت بدهد

و شهادت بدهد كه در نظام جنایت‌ و در نظامهای جنایت چگونه قهرمانان می‌مردند. با خودش شهادت بدهد

و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاریخ چگونه زنان یا اسارت را باید انتخاب می‌كردند و ملعبه حرمسراها می‌بودند

 یا  اگر آزاد باید می‌ماندند باید قافله‌دار اسیران باشند و بازمانده شهیدان،

با زینبش و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنایت، جلاد جائر بر كودكان شیرخوار تاریخ نیز رحم نمی‌كرده است.

با كودك شیرخوارش و حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در

 محكمه جنایت تاریخ به‌ سود كسانی كه هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می‌مردند، شهادت بدهد

اكنون محكمه پایان یافته است و شهادت حسین  و همه عزیزانش

 و همه هستی‌اش با بهترین امكانی كه در اختیار جز خدا هست،

رسالت عظیم الهی‌اش را انجام داده است

................................  

ما از وقتی كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ایم،

 و به مقبره‌داری شهیدان پرداخته‌ایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده‌ایم»

 و از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن،

 یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم

چه هوشیارانه دگرگون كرده‌اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی كه خطاب به همه انسانهاست.

 این كه حسین فریاد می‌زند ـ پس از این كه همه عزیزانش را در خون می‌بیند

 و جز دشمن و كینه توز و غارتگر در برابرش نمی‌بیند

 ـ فریاد می‌زند كه «آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟»

 مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است

 و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سؤال انتظار حسین را از عاشقانش بیان می‌كند و

دعوت شهادت او را به همه كسانی كه برای شهیدان حرمت و عظمت قایلند اعلام می‌نماید اما این دعوت را،

 این انتظار یاری از او را، این پیام حسین  را ـ كه «شیعه می‌خواهد»

 و در هر عصری و هر نسلی، شیعه می‌طلبد ما خاموش كردیم

 به این عنوان كه به مردم گفتیم كه حسین  اشك می‌خواهد. ضجه می‌خواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد.

 مرده است و عزادار می‌خواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و پیرو

آری، این چنین به ما گفته‌اند و می‌گویند

.................................... 

حسین یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است.

 حجی كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد كردند.

 این حج را نیمه‌تمام می‌گذارد و شهادت را انتخاب می‌كند، مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ،

 نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد،

 اگر حسین  نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.

در آن لحظه كه حسین  حج را نیمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كسانی كه به طواف، هم‌چنان در غیبت حسین، ادامه دادند،

 مساوی هستند با كسانی كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاویه در طواف بودند،

 زیرا شهید كه حاضر نیست در همه صحنه‌های حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد،

 :می‌خواهد با حضورش این پیام را به همه انسان‌ها بدهد كه

 

 وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی كه شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه‌ات نیستی 

هركجا كه خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یكی است

 

آنها كه رفتند، كاری حسینی كردند، و آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند، وگرنه یزیدی‌اند

                                                                                                                                  دکتر شریعتی            
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط نغمه| |

امر به معروف و نهی از منكر ، نصیحت بابا به بچه ها نیست یا توصیه های مقدسها به غیر مقدسها ،

 در باب ریش و سبیل و احكام طهارت و نجاست و شكیات و معضلات ،

 نت های قرائت و تجوید و یا طرز لباس پوشیدن و رفتار كردن و ...

 امر به معروف و نهی از منكر یعنی رسالت فرد در سرنوشت جامعه ی خویش

  و مكتب اعتقادی كه به آن معتقد است ، یعنی همان مسئولیت روشنفكر ، مسئولیت مسلكی ،

  یك انسان معتقد به ایدئولوژی ، یك فرد حزبی ، یک انسان وابسته به جامعه ی اسیر عقب مانده ،

 استعمار زده ، طبقه محروم استثمار شده ، یک متفكر ، فیلسوف ، نویسنده ، دانشمند ،

 هنرمند وابسته به زمان ، به انسانیت امروز ...

 

                                              برگرفته از كتاب اقبال ، معمار تجدید بنای اسلامی اثر دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:32 توسط نغمه| |
 

ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،

 اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول  مطرح نکرد ؛

به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد

و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :

((  قولوا لا اله الا الله تفلحوا ))    

خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !

روزه چیست ؟ هیچ !

حج ؟ اصلا ندارد !

زکات ؟ اصلا !

قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا

یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را

در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.

بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند

 و به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ،

« نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و .... بودند

بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛

یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.

همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟

از همان مکه نمی گوید  که

« آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها  ،

تا به توحید معتقد می شوید  ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد »

! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .

محمد (ص) گفت :

((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))

یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛

 اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،

 ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است .

شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،

 تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،

 غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛

 اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،

 در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .

آدم حرف او را گوش می دهد ؛

 

 اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،

 ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده

  و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !

ای کسی که می گویی « غنا» حرام  است ،

 اصلا تو می فهمی  « غنا » چیست ؟

اصلا تو این را که این موزیک حماسی است

 یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!

موسیقی هزار شعبه دارد  ، تاریخ  دارد ، نقش های گوناگون دارد ،

 بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛

 برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !

 

 

                                                                                   برگرفته از فاطمه فاطمه است اثر دكتر علی شریعتی


نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:38 توسط نغمه| |
 

شهید دکتر شریعتی خطاب به ملت و بخصوص جوانان و دانشجویانش و شاید هم خطاب به میهنش :

آزادی تو مذهب من است

تو میدانی و همه میدانند كه زندگی

از تحمیل لبخندی بر لبان من،

از آوردن برق امیدی در نگاه من،

و از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو،

زندانی كشیدن به خاطر تو،

و رنج بردن به پای تو،

تنها لذت زندگی من است.

از شادی توست كه من در دل میخندم،

از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته ام می در خشد،

و از خوشبختی توست كه هوای پاك سعادت را در ریه هایم احساس میكنم.

نمیتوانم خوب حرف برنم، نیروی شگرفی را كه در زیر این كلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان كرده ام دریاب!

دریاب! من تو را دوست دارم،

همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام،

هر لحظه از زندگی ام بر من شهادت میدهند،

شاهد بوده اند و شاهد هستند،

آزادی تو مذهب من است

خوشبختی تو عشق من است

وآینده تو آرزوی من

 


نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:32 توسط نغمه| |

این مطلب را بخوانید . خود قضاوت کنید و خود ببینید که دکتر چطور از ده کوچکی که در آن بدنیا آمده سخن می گوید با وجودیکه بیشتر عمر خود را در آنجا نبوده است. ببینید چطور از مردم آنجا سخن می گوید و او خود را با افتخار مزینانی می خواند و امروزه خیلی از مردم ما ( بالاخص جوانان ) بر خود زشت می دانند که بگویند اهل فلان شهر یا فلان روستا هستند..............

شاید به اعتقاد خیلی ها این نوشته آنقدر با اهمیت نیست که بخواهم به آن بپردازم اما برای من ارزش بالایی داشت چون :

ایران وطنم است. 

------------------------------------------

بر کرانه کویر ، به تعبیر حدود العام ، « شهرکی » است که شاید با همه روستاهای ایران فرق دارد. چشمه آبی سرد که  ، در تموز سوزان کویر ، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می آید ، از دامنه کوههای شمالی ایران به سینه کوه سرازیر می شود و از دل ارگ مزینان سر بر می دارد ، از دل این دیواره های عبوس و مرموزی که قرن های گمشده ای را که اسلام به اساطیر کشاند در آغوش خویش نگاه داشته اند و ، خود ، علیرغم تاریخ ، همچنان استوار ایستاده اند.

درست گویی عشق آباد کوچکی است ، و چنان که می گویند ، هم بر انگاره ی عشق آبادش ساخته ند ، صد سال پیش که مزینان کهنه را سیل از بنیاد بر می کند و می برد و ، ناچار ، همه چیز از نو ساخته می شود .

حدود العام از « مرد » و « انگور » مزینان نام می برد و از هزار و صد سال پیش ، هنوز بر همان مهر و نشان است که بود . مردانش نیرومند و مغرور که سبزواری ها را دهاتی می دانند و مشهدی ها را گدایان گوش بر ، و مردان تهرانی را زنانی ریش دار ! و در شگفتند که چرا غالبا این تنها برگه ی معتبر را هم از میان می برند !؟

و باغ های انگورش که هنوز – علی رغم مادیتی که بر روستا ها تاخته و باغ ها را همه غارت کرده است – بر جا و آبادند و خوشه های عسکر و لعل و شست عروسش همچون چراغ می درخشند .

و تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد می کند ، در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی ، روستایی و شهری باز بود و....... 

« دکتر علی شریعتی » 

( هبوط در کویر ، ص ۲۶۱ و ۲۶۲ )

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:49 توسط نغمه| |
سلام

تصمیم گرفتم که به عنوان اولین مطلب وصیتنامه ی استاد را برایتون بذارم.لطفا حتما بخونین

نظر یادتون نره

چون زیاد بود نصفشو تو ادامه مطلب گذاشتم.نظرتون درباره دیدگاه دکتر چیه؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

وصیت نامه دکتر علی شریعتی


... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:35 توسط نغمه| |